X
تبلیغات
رژ لب قرمز




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by



http://red-lip.persianblog.ir

بلانش |شنبه شانزدهم آذر 1392 | 0:7|

دیگر دنبال قالب نیستم..خانه ی مجلل....آهنگ وبلاگ...کدهای جاوا...فقط میخواهم بنویسم...یکجا برای خودم...اگر فقط نوشته های بلانش را میخواهید بدون هیچ رقص نوری....هیچ آب و رنگی این آدرس خانه ی جدید است:

http://red-lip.persianblog.ir/

خدا نگهدار.....

بلانش |شنبه بیست و پنجم آبان 1392 | 12:53|


این وبلاگ به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه مسدود شده است

محتوای وبلاگ محفوظ است تنها از نمایش عمومی آن جلوگیری شده است. جهت اطلاعات بیشتر بخش راهنمای پیگیری جهت رفع فیلتر وبلاگهای مسدود شده توسط کارگروه را مطالعه کنید.

[BLOGFA.COM]

این چیزیست که از آدرس قبلیه وبلاگ من باقی مانده...مصادیق محتوای مجرمانه؟زندگیه من درد دل های من مجرمانه بود؟آخ خنده ام می گیرد...آه که دارم می خندم به 4 سال زندگی که اینجا گذراندم...که حاوی جرم بود و خودم خبر نداشتم...پس مرا برای چه انتخاب کردید؟برای چه جزو بانوان وبلاگ نویس برتر انتخابم کردید...برای چه هی میل زدید بیا در این جشن و آن جشن شرکت کن؟برای مصادیق مجرمانه؟برای تارنمایی که دسترسی به ان امکان پذیر نیست؟فقط این را نوشتم که بدانید دارم در جای دیگر جز محیط بلاگفا خانه می سازم....من دیگر در بلاگفا نمی مانم...من از اینجا می روم....مثل کارتون جادوگر شهر اوز...و خانه ام را با خودم می برم...اما قلمم ..حسم را به شما نمیدهم....همان بهتر که در هیچ جشنواره ای که شما مسوولش بودید شرکت نکردم..و خیالم راحت است که هیچ هدیه ای از شما به یادگار نبردم...و منت بر سر شما زیاد است و منتی بر سرم نیست...من دوستانم را دارم..اصلا شاید دیگر مثل این 4 سال اینجا شلوغ نشود...شایدمثل این 4 سال  کامنت و طرفدار نداشته باشم...بشود انگشت شمار..اما آنها که بخواهند مرا بخوانند خودشان مرا پیدا میکنند...فیلتر راه دارد...دوستان من آدرس  را در اسرغ وقت در اخیتارتان می گذرام..بلاگفا دیگر خانه ی من نیست..بوی تعفن می دهد..ومن از بوی گند....بیزارم

بلانش |چهارشنبه یکم آبان 1392 | 11:0|

آدرس وبلاگ فعلا عوض شد.تا ببینیم با این فیلتر چه کنیم..


Http://red-lip1.blogfa.com

بلانش |پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 | 22:39|

بعد 4 سال نوشتن....بعد اینکه جزو وبلاگ های برتر شناخته شدم و خود آنها انتخابم کردند....دعوتم کردند که بیا جایزه ات را بگیر..وقتی فقط از زندگیم نوشتم..نه سیاسی حتی....حالا مهر فیلتر؟یکی بیاید بگوید اینجا چه خبر است...؟

بلانش |چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 | 21:26|

این روزها اینجا سرد است...این روزها اینجا زیاد سرد است..باور کنید دیشب مراسم بخاری روشن کنان داشتیم...بعد من هی انگشتهای پایم را می چسباندم به بخاری..گرما و سوزش ملایمی از نوک انگشتانم می رسید می رفت بالا...این روزها اینجا همش باران است..باد است....این باشگاه جدید پنجره هایش را پوشانده اند..پنجره هایش آنقدر بالاست که روی نوک پنجه بلند می شوم و فقط انگشتم را می برم بیرون..بعد یکهو هوا می خورد به نوک انگشتم..و گاهی باران خیسش می کند و من اینطور هواشناسی می کنم...باشگاه جدید را به خاطر شاگردهای جدیدم دوست دارم...این جون کشداری که به آخر اسمم می چسبانند...اینکه دنبالم با برنامه هایشان می دوند...این امیدی که به تغییر دارند...شاید اگر به خاطر شاگردهایم نبود این مجتمع را بی خیال می شدم..فقط چون..پنجره از من دور است و من با پنجره زنده ام...گفتم هوا سرد است...گفتم که این باشگاه دور تر است؟نگفتم...حالا این را هم می گویم...و تمام اینها را گفتم که بنویسم این روزها که سرد است...این روزها که بارانیست..این روزها که هوا زود تاریک می شود..دلم می خواست یکی آن پایین...دم باشگاه...منتظرم بود.....دوست داشتم آن پایین یکی نگرانم می شد که مبادا از تاریکی بترسم..مبادا سرما بخورم..مبادا باران خیسم کند...بعد ماشین را روشن کند انتظارم را بکشد.بخاریش را روشن کند تا من گرما بپاشد به جانم.من؟من هم آن بالا خیالم راحت باشد...که یکی هست...آن پایین..یکی هست....بعد از آن ور دلم تالاپ تالاپ نه اصلا بومب بومب بزند که زودتر تعطیل کنم بروم..که مبادا زیاد منتظر بماند....که پله ها ها را دو تا یکی بروم پایین...و خودم را پرتاب کنم در ماشین..عطرش را بو بکشم...و بگویم ای جان..چه گرم است.....و من اینطوریست که گاهی رویاهایم را باور می کنم ،بچه ها که دانه دانه خداحافظی می کنند ،میروم پایین زیر چشمی نگاهی به اطراف می اندازم..خیالم که تخت شد کسی نیست چتر را باز می کنم....و می سپارم خودم را به شهری که کسی در ان انتظارم را نمی کشد...

پ ن:از بودن تک تکتان و محبتتان ممنونم :) منت گذاشتید و تبریک گفتید ...عزیزید

بلانش |چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 23:30|

فکرش را نمی کردم....که روزی بیایم و اینجا بنویسم....4 سال گذشت بلانش.....  :) 

بلانش |یکشنبه هفتم مهر 1392 | 10:7|

بعد بنشینی زل بزنی به تلویزیون...او هم کنارت بنشیند با تو زل بزند...فقط ببینید که صحنه ها عوض می شوند...بعد او بیاید سرش را بگذارد روی سینه ات و چشمهایش را ببندد..و تو باز هم از جایت تکان نخوری...دستهای بی حرکت افتاده باشد کنار بدنت...و او روی سینه ات بی حرکت مانده باشد و فقط با نفس آرامیکه می کشد بفهمی که زنده است...سرت را خم کنی...به دانه دانه موی سفیدش نگاه کنی...و بعد آرام دست شل و ولت که افتاده بود کنار بدنت بیاوری بالا دانه دانه موهای سفید را بشماری...و دستت را بکشی روی سرش..نه برای اینکه دوستش داری...نه برای اینکه حتی ذره ای دلت به دلش راه دارد..فقطبرای اینکه دلت بخواهد محبت کنی...که انگار دلت تنگ شده برای محبت کردن..برای شمردن تار موها....و ناگهان در لا بلا لای تارهای مو....دیگری را ببینی..ببینی که روی سینه ات می خزد...ببینی می خندد...ببینی نگاهت می کند...بعد نفس حبس شود...چشمهایت را هی باز و بسته کنی..و دیگری ماند فیلمها در مه محو شود..به خودت بیایی ..دستت را از روی سرش برداری و آرام از جایت بلند شوی...شالت را بگذاری روی سرت....در را باز کنی....و به او نگاه نکنی که سرش را گذاشته روی مبل و به سقف خیره شده....و تق در را ببندی...حتی با آسانسور پایین نیایی...همچین نرم نرم دانه دانه پله ها را در تاریکی بیایی پایین....و بعد خودت را بسپاری به کوچه...شیر یا خط بیندازی..که بروی به چپ..یا به راست..که بعد راه بیفتی...اصلا نفهمی به چپ رفتی یا به راست....باد شالت را بندازد روی دوشت...دستت نرود بگذاری روی سرت...و نگاه نفرت انگیز زن به تو باشد که حجابت را به باد دادی..که حواسش به دلت نباشد...که کلی رویاهایت را به باد دادی....بعد صدای بوق بوق را بشنوی و برگردی....او را ببینی با ماشین سیاه رنگ و تارهای سفید رنگ موهایش...بنشینی کنارش....و او هیچی نگوید..تو هیچی نگویی...نگاهش نکنی..نگاهت نکند...و گاز بدهد...برود...فقط...برود...


بلانش |پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 | 0:2|

یادم هست وقتی اولین بار یکی از معلمها اولین سیلیه دوران مدرسه را خواباند زیر گوشم به هیچ کسی نگفتم..حتی بابا...2 سال بعدش وقتی طعم دومی را هم چشیدم باز هم نگفتم...هروقت هم با کله روی زمین می افتادم سریع این ور و آن ور را نگاه میکردم مبادا کسی دیده باشد،راهم را می گرفتم می رفتم...نمی گفتم چون می ترسیدم..که شاید تنبیه سخت تری انتظارم را بکشد....بزرگتر که شدم این عادت از سرم افتاد....دستم که می سوخت به مامان نشان میدادم میگفتم ببین سوخت؟مامان میگفت بی عرضه...تنبیهی نبود....زمین که می خوردم پایم که خونی میشد به بابا می گفتم ببین چطوری خونی شد؟بابا سرش را تکان میداد و می گفت دست و پاچلفتی...تنبیهی در کار نبود...بعد اولین بار که با پسری دوست شدم تا اتفاقی می افتاد زنگ می زدم..به هدی...به روجا..و بعد یکساعت هور هور اشک می ریختم و می خواستم مسئله ی بمب اتم را انگار حل کنم....بعد که تلفن تمام میشد آرام بودم....و من همینطور هر روز هرچیزی که بر من میگذشت هی با آب و تاب تعریف میکردم...حرف می زدم..گاهی زر می زد..اصلا هم مهم نبود که شنیده شوم..دیده شوم....تعریف می کردم..که امروز خندیدم...که امروز اشک ریختم...که امروز نعره زدم...که امروز محکم زدم تخت سینه ی دوست پسرم...بعد وقتی رابطه به هم می خورد آن وقت لباس سیاه در می آوردم به همه نشان می دادم که بیایید با هم عذا داری کنیم...اما در زندگی یک اتفاق می شود یک نقطه ی تاریخی...میشود یک مبدا زمانی....هر چیزی را با آن می سنجی..قبل از آشنایی با او..بعد از آشنایی با او....سه سال بعد از آن ماجرا...6 سال قبل از آن ما جرا...در آن نقطه بزرگ میشوی..در آن نقطه عوض می شوی...در آن نقطه خودت را می گذاری پایین..یک خود دیگر می شوی....و هر روز..هر ماه..هر سال از آن خود دورتر می شوی...اما خودت را فراموش نمی کنی..دلتنگش می شوی....من هم یکی از همین نقطه ها داشتم...سکوتی که در آن نقطه نصیبم شد از ترس نبود...دیگر تنبیهی در کار نبود....خودم برای خودم کلی تنبیه بودم...فقط انگار حس میکردم دیگر حرف بی فایدست..که انگار دیگر حرف درمان نیست...که دیگر حرف هم چاره ساز نیست..که حرف سبک نمی کند و هی همه چیز را سنگین می کند....حالا اگر مثل ان سالها دستم بسوزد انگشتم را سریع می گذارم در دهانم..می مکم..بعد می گذارمش روی یخ....حالا اگر بیفتم زمین خاک را می تکانم پاچه ی شلوارم را می آرم پایین تا دیده نشود...که اگر یکی قلبم را بشکند میگویم خوب...نه روجا می فهمد نه هدی...خودم به داد خودم می رسم..که گر بابا و مامان دعوا کنند پنجره ها را می بندم که مبادا صدا بروود بیرون..که دیگر حتی دلسوزی هم حالم را به هم می زند...این کار را نه تنها من..که شما هم...حالا خوب می دانید..خوب بلدید چطور ماست مالی کنید وضاع را...این کارها را یاد میگیرم..فقط زمانش دیر یا زود دارد..اسم این نقطه را گذاشتم...بزرگ شدن....یکی در 20 سالگی بزرگ می شود...یکی در 40 سالگی....و کاش این نقطه اینقدر زود سراغ آدم نیاید...که این جا گذاشتن خوذمان رها کردن خودمان در این نقطه ها...خوب نیست....اصلا...خوب نیست
بلانش |سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 | 12:19|

با تو فاصله معنا ندارد....همان وقت که آمدی ایران و شال سرخ را با بوی عطرت انداختی روی سرم....فاصله را با خودت بردی...بعد من شال را گذاشته بودم در پلاستیک...هی بو می کردم تا یادم بماند نادیا...چه عطریست....و حالا تو در سرمزنی استوایی هی تند تند برایم عکس می فرستی...از پرنده هایی که مهمان کافه هستند..از پسرت که یادم می آورد سنم دارد روز به روز بیشتر می شود...از خودت با ان موهای کوتاه پسرانه....که همیشه دستت را می گذاشتی رویشان و می گفتی ببین چقدر چندش آورم...و من می گفتم تو شخصیت کتاب من می شوی...از تو زن تر نیست....تو رفاقت را در حقم تمام کردی...تو با تمام مشکلاتی که داشتی هیچ وقت پشتم را خالی نکردی...تو همیشه بودی...در مقابل تو...همیشه خودم بودم...خودم هستم...هرچقدر دلم بخواهد تند تند فحش میدهم...بعد می خندم...هیچ کس نمی گوید هیس...هیچ کس دهانش را کج نمی کند ابروهایش را بالا نمی برد که دختره ی فلان فلان شده ی بی نزاکت را ببین...یادت هست وقتی آن روز غمگین بودم؟گیر دادی آدرس را بدهم همین الان می روی و به قول خودت با دندان هایت طرف را تکه تکه می کنی؟آخ که من چقدر کیف کردم...آخ که من آن روز وقتی زلزله آمد بعد تو وقتی صدایم را پشت تلفن شنیدی گفتی زنیکه ی نفهم بیشعور نگرات بودم چرا جواب نمی دادی همینجور کیف می کردم...اصلا همان روز که زنگ زدم و تو یک مهمان خارجکی داشتی و داشتی فارسی فحشش میدادی و انگلیسی تعریقش را می کردی می خندیدم و کیف می کردم..می گفتم ما چقدر پستیم و تو گفتی ها والا...ناخن هایت را نشانم می دادی که هیچی ازشان باقی نمانده بود با لاکهای پریده می گفتی ببین چقدر زشتند ببین؟بعد من می گفتم اصلا همین ها را عشقست....تو حالا رفتی...تو اینجا پیش من نیستی....پیش من نیستی که به گردنت آویزان شوم تولدت مبارک برایت بخوانم...اما من با تو در عروسی هستم...با تو در کلاس درست هستم...با تو کنار پسرکت در آشپزخانه هستم....در حیاط کافه هستم....در خیابانهایی که از آسمانش برایم عکس گرفتی هستم....فقط اگر گاهی می روم کنج خودم بدان دوست ندارم تنت را در غربت بلرزانم...چون می دانم غصه ام را می خوری...نگو فراموشت کردم که دلم ریش ریش می شود..تولدت مبارک عزیز دل بلانش....تولدت مبارک پیرزن خرفت و زیبای من :*

اصلا به خاطر تولدت این پست کامنتدانیش باز :*

پ ن :دوستان شخصی از طرف من برای خواننده ها پیغام میفرستد...فقط بدانید بلانش نیست...از همینجا به این دوست بیمار سلام می کنم :)

بلانش |پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 | 22:9|


Design By : Nemesis